یکشنبه . 29 سپتامبر 2013 . ساعت: 11:27

چرایی نقد

 

 

 

هنگام وارد شدن به موضوع اصلی نقد و کندوکاو پیرامون پاسخ ها، از آن جایی که «فعلی» در حال انجام است، الزاماً نیاز به تعریف و تبیین استقرایی هم هست. با این رویکرد، تعریف خود نقد هم به عنوان برآیند عملکرد تحلیلی مبتنی بر شناخت چنین می شود: نقد رویکردی هستی شناسانه به «چیستی» و «چرایی»  اثر علمی، ادبی یا هنری است که الزاماً بر اساس قیاس و سنجش شکل می گیرد. نقد بر خلاف آنکه به عنوان یک کنش ذهنی تلقی شده، به علت گستردگی حوزه تحقیق و تفحص و تحولات پی در پی و شکل¬گیری جستارهای ذهنی و تئوریک گوناگون که الزاماً باید در حیطه حیطه عمل و فعل به آزمون هم درآیند تا تجربی شوند و مصداق¬های علمی و عملی پیدا کنند، در زندگی بشر به صورت یک فعل فراگیر درآمده است. در دنیای امروز حتی انسان معمولی هم بدون اندیشیدن نسبی و به قیاس درآوردن رخدادها و پدیده ها و موضوعات جاری و ساری زندگی مدرن قادر به حل مشکلات خود نیست و چنین ضرورتی اساساً  برای بشر یک وجه الزامی و انضمامی شده است و حال اگر محقق و پژوهشگر، متفکر و یا هنرمندی در حوزة معینی رویکردی تجربی، تحول ساز و نوگرایانه به حوزة پژوهشی یا هنری خود داشته باشند، اولین کاری که باید کند، اقدام به شناخت داده های الگویی موضوع در گذشته و حال و درک غایت طلبی احتمالی آنهاست. او طی مراحل چنین شناختی هر دو وجه «چیستی و چرایی» اثر را به شکل دیالکتیکی پی می گیرد.
وظیفه ای که قبلاً تحت عنوان «جداکننده» سره از ناسره برای منتقد تعیین شده است، منتقد را عمدتاً به معیارهای از پیش تعیین شده مقید می کند، در حالی که او به هنگام بررسی یک اثر یا پدیده، همیشه باید امکان تازه شدن و تغییر تدریجی ـ و لو بطیئی ـ را هم برای هرگونه احتمالی در نظر بگیرد و به داده ها به عنوان قواعدی خبری، مطلق و «همه زمانی» ننگرد. اگر این شرط الزامی رعایت شود، ذهن منتقد همه چیز را پویا، در حال تغییر و نهایتاً در چرخه ای دیالکتیکی می بیند. فراموش نکنیم که مقوله نقد همانند همه اصول موضوعی دیگر، نسبی است، چون به هر موضوعی بپردازد نهایتاً ماحصل داده-های بیرونی به شمار می رود، ضمناً نقد در دنیای امروز با فرارفتن از حوزه نظری همواره برای به فعل درآمدن و به فعل درآوردن زمینه سازی می کند و عملاً بخشی از روند تحول پذیری و تحول زایی پدیده ها و داده ها را حداقل در حوزة معنا، شکل و ترکیب های ارائه شده و به نسبتی که در قالب داده ای عملی، ادبی، اجتماعی و هنری با تأثیرات درون ساختاری و برون ساختاری صورت بندی می¬شوند، با فعلیتی عملی و نظری نشان می¬دهد و در نتیجه به اندیشیدن و تغییر دامن می زند.
منتقد معمولا ً با پرسش¬هایی هم روبه روست : معیارهای شناخت چنین روندی درونی است یا بیرونی؟ . . . آیا باید هر چیزی را با چیزی از جنس و ساختار خودش سنجید یا با برداشتی نسبتاً تطبیقی می¬توان آن را با هر چیز دیگری هم به قیاس درآورد؟ وقتی رویکرد استقرایی باشد، ضرورتاً هر چیزی را با توجه به مکانیزم الزامی خودش با الگوهای دیگری که منطق وجودی و ساختاری همگونگی¬شان به طور نسبی غالب، باید مقایسه نمود، اما در نگرش قیاسی این امکان وجود دارد که ساختار و محتوای یک اندیشه، تئوری یا داده هنری یا علمی را با گونه¬های متفاوتی از خودش که تمایزات نسبی غالب دارند، ارزیابی کرد.
می توان روند نقد و بررسی را چنین ارزیابی نمود: ابتدا انگیزه و علاقه ای آغازین برای شناخت و بررسی یک موضوع یا پدیده معین وجود دارد که به عنوان «انگیزه اول» مبنای علیت شناخت است؛ سپس خود شناخت که ساحتی برای پی جویی چیستی و چرایی داده ها از طریق تحلیل و مقایسه است، رخ می-دهد؛  این پروسه به نتایجی منجر می شود که یک فرصت نهایی را هم برای اندیشیدن مجدد و یا شکل گیری احتمالی «موضوع و انگیزة دوم» فراهم می کند؛ یعنی برای به فعل درآمدن هر شناختی، انگیزه یا انگیزه هایی لازم است که عمدتاً محصول عاشقانگی و لذت های روحی و عقلانی هم هست؛ این انگیزه ها که بازتاب همه خوردها و بازخوردهای علمی، اجتماعی، فرهنگی و هنری است، نیاز روحی و روانی و خردورزانة فرد به دخالت در موضوعات و رخدادهای پیرامونی است و در حقیقت دربرگیرندة همة آن علت هایی است که بر مبنای فلسفی او به زندگی و هستی و بسترهای گوناگون علمی، فرهنگی، ادبی و . . . جامعه ارتباط می دهد.
مرحلة شناخت هم به میزان دانایی های منتقد بستگی دارد. او ممکن است بر اساس معرفت های «پیشینی» به موضوعات بپردازد؛ یعنی دانایی های او در همان خلاصه شود که دیگران داشته اند و به صورت پژوهش¬های میدانی و کتابخانه¬ای در اختیار اوست. منتقد به آگاهی های «پسینی» هم اهمیت می دهد و در اصل یکی از انگیزه¬های اصلی او برای تحقیق و بررسی هم همین است، از این رو برای آن وقت کمی در نظر می گیرد. او با طی پروسه تکوینی موضوع یا تئوری مورد نظر می تواند به جامعیت نسبی تحلیل آن دست یابد. نتایج نهایی نقد شامل احراز جایگاه برای موضوع هم هست که می توان آن را ماحصل تلاش ذهنی و روحی و روانی همه جانبه منتقد دانست.
نقد کردن برحذر از شناخت حسی نیست، اما عمدتاً متکی بر دو شناخت ترکیبی عقلانی و عملی است؛ شناخت عقلانی معمولاً بر اساس نوع موضوع و حوزة علمی یا غیرعلمی مرتبط با موضوع شکل می¬گیرد و در آن منطق دانایی و هوشمندی منتقد و قدرت تخیل او به شیو های کاربردی تأثیرگذار است. ضمناً هرگونه تأویل و تحلیلی برآیند نوع رویکرد و نگرش منتقد، یا به عبارتی، داشته های عقلانی غایت مند شدة او در همان حوزة مربوطه است. برای آنکه شناخت عقلانی کاملاً شخصی و یک سویه نباشد و اجرا و ضمائم خود اثر دخالت داده شوند، چنین شناختی الزاماً تحت الشعاع شناخت علمی قرار می گیرد. معمولاً در شناخت علمی برای هر حوزه و رشته ای روش ها، معیارها، قانون مندی ها و نشانه های قراردادی شناخته شده و طبقه بندی شده ای وجود دارد که ماهیت ترکیبی، ساختاری و محتوائی اثر را آشکار می سازند، طوری که به عنوان معیارها و محک ها و نشانه هایی مطمئن برای صحت و درستی تشخیص و تحلیل داده¬های اثر و دلالت گری¬ها و درک تأویل پذیرهای آنها در نقد و بررسی، کاربری بنیادین پیدا می کنند. در این بخش رویکرد زیبائی شناختی و نیز قدرت تخیل و توانمندی¬های ذهنی عاری از توهم منتقد هم تأثیرات زیادی دارد.
منتقد می¬کوشد چیستی و چرایی تک تک داده¬های موضوعی، پدیداری، واقعی و یا تخیلی و پنداشتی و نیز میزان و چگونگی ارتباط ساختاری و موضوعی و نهایتاً غایت مندی و علت نهایی طرح شدن یا محقق شدن آنها را به عنوان یک هستی اجتماعی نسبی که ترکیبی از عناصر موضوعی و غیرموضوعی خرد و کلان است، تحلیل نماید و بشناساند. لذا دخالت عقل در حوزة چنین شناختی امری بدیهی و الزامی است، اما روند آن به هنگام اجرا اختیاری، اخلاقی، مصلحتی و یا گزینه ای نیست، بلکه مقید و متعین به قوانین و شناخت داده های تخصصی در حوزة مورد نظر است و حتی در یک لحظه از روند شناخت هم نمی تواند از دایره داده های مرتبط با اثر فراتر برود و احاطة و شمول همه جانبه¬ای را هم طلب می¬کند. نقدی که یک پدیده یا موضوع خرد و محدودی را بررسی نماید و داده¬های تحلیلی و تطبیقی آن را نادیده بگیرد، الکن و نارواست، اما چنانچه چنین موردی در رابطه با داده های انضمامی و مرتبطی هم که در شکل¬گیری¬اش دخالت داشته¬اند و نیز با توجه به علل و عوارض جنبی آن بررسی شود، در آن صورت به یک نقد جامع در حوزة نسبیت¬دار همان موضوع یا رخداد یا پدیده تبدیل می¬گردد.
در رابطه با امور واقعی مثل بررسی و ارزیابی مسائل گوناگون اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، ورزشی و غیره که هر کدام به داده¬های آماری و تحقیقات علمی و تجارب عینی و عملی نیاز دارد، نقد اساساً با روش¬های علمی انجام می¬شود و البته در پس زمینه آن یک تخیل علمی هم که مبنای پنداشت¬های میتنی بر خردورزی است، وجود دارد. غایت¬مندی نقد و نقادی الزاماً به سبب همان ماهیت عقلانی آن است. این فعل فلسفی و عقلانی صرفاً با رویکرد نظری پیش نمی¬رود، بلکه خودش شامل کنش¬های متفاوتی مثل تحقیق عملی در شرایطی حتی با ارجاع به یک یا چند مکان و پژوهش میدانی گسترده¬ای همراه است. در مواردی که با موضوع علمی، آزمایشگاهی و یا الزاماً بالینی، اقداماتی مثل تست و آزمایش یا مصاحبه و دید حضوری هم ضرورت دارد.
آنچه نقد کردن را تا حدی شبیه تحقیق علمی کرده است، تأکید بر روش شناسی و استفاده نسبی از روش استقرایی در کنار روش قیاسی است. استفاده از رویکرد استقرایی وجوه استنادی و اثبات گرایانه نسبی نقد را که برای رسیدن به نتایج نهایی از عاملیت و ضرورتی الزامی است. استفاده از رویکرد استقرایی وجوه استنادی و اثبات گرایانه نسبی نقد را که برای رسیدن به نتایج نهایی از عاملیت و ضرورتی الزامی برخوردار است، پر رنگ¬تر و جامع¬تر می¬کند. نقد در کل ناشناخته¬ها را کشف و به شناسه¬ها و معرفه¬های جدید می¬افزاید، ضمناً آنچه را هم که ظاهراً شناخته شده است به کمک پرسش¬های نخستین و تردید¬ها و حتی کنجکاوی¬های اولیه و یا با انگیزه بازشناسی دوباره تحلیل و بررسی می¬کند و چنانچه این روند با جامعیت و نگرش استقرایی جزء به جزء داده¬های مورد نظر هم همراه باشد، به نتایج نوینی می¬انجامد که باز عاملیت و شهودیتی برای معرفت شناسی و ایجاد تغییر که کارکرد فلسفه هم هست، به شمار می¬رود. فعل «نقد کردن» از انسان سر می¬زند تا چیستی و چرایی و کنش¬ مندی و کنش زایی این پدیده¬ها و فعالیت خلاقیت¬ها و آفرینش¬های ذهنی و حسی انسان را با معیارها و محک¬هایی که به مدد فعالیت و واکنش زایی خود هستی عاید او شده است، بشناسد و بشناساند.
باید یادآور شد که چون نقد هم مانند سایر مقوله¬های هنر و ادبیات نسبی است، همواره نو، نوتر و متنوع می¬شود، ضمناً خصوصیتی بازشناختی و بازخوردی هم دارد و از این لحاظ به گونه ژرف اندیشانه¬ای تعمیق دهنده، تسری دهنده داشته ها و دانسته های به قیاس درآمده صاحب اثر است و البته دخالتی ـ ولو ذهنی ـ که در امور می¬کند و غایت هایی که ارائه می دهد، در کل عمل و فعلی است که همواره با وجوهی تبیینی و تعیین فلسفی در حوزه¬های خاص به شناخت حقیقت می¬پردازد و خودش هم با همین جنبه کارکردی جزء یکی از روش¬های معرفت شناسی فلسفی به حساب می آید.
 

اضافه کردن دیدگاه جدید

کد امنیتی
این آزمون برای جلوگیری از ثبت محتوا توسط نرم افزارهای مخرب در این بخش قرار گرفته است.
Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.